حقیقت امر این است که خرد نمی‌تواند قدرت شهوت را تصدیق کند، و هنوز ساده‌‌لوحانه خودش را وادار به انکار این قدرت می‌یابد.

(ژرژ باتای)

نقد راوانکاوانه برای اولین بار توسط فروید پایه گذاری شد. در واقع می توان فروید را ایجاد کننده پلی بین روانشناسی وادبیات دانست. سورئالیستها از نوشتار خودکار او که بر روی مریضهای خود برای تشخیص بیماری انها به کار می گرفت استفاده کردند و در ادامه نقد راوانکاوانه به عنوان یکی از جذاب ترین شیوه های نقد در ادبیات به کار گرفته شد. نقدی که توسط لاکان با بنیانهای زبانشناسانه پیوند یافت وبه گونه ای متفاوت شد و با بحثهای نشانه شناسانه کریستوا ادامه یافت و با ژیژک به تمام مصادیق زندگی مدرن پیوند خورد.فروید معتقد است اثرادبی ارتباط مستقیم و بلا شک با نویسنده دارد تا انجا که در نقد راونکاوانه ای که بر داستان«گربه سیاه» ادگار الن پو اعتقاد دارد گربه ای که میخانه را در داستان مورد بحث در داستان  را به هم می ریزد ،مادر الن پوست که به این شکل در این داستان ظهور پیدا میکند. اما لاکان این نظرگاه را رد شده می داند و اعتقاده دارد ما به نقد روانکاوانه ی راوی اثر احتیاج داریم نه نویسنده. چون نویسنده همیشه در دسترس نیست و لزوما رفتارهای روانی  حالتهایی ایستا و بدون تغییر نیستند که بتوان انرا در نویسنده تشخیص داد و بعد به داستان او ارتباط داد.باید این نکته را هم به عنوان نگارنده اضافه کنم که نقد روانکاوانه بر هر اثری با هر مختصاتی قابل اجرا نیست و باید متن دارای ویژگیهای خاصی باشد. در ادامه به نقد راوانکاوانه براثر بوف کور هدایت خواهیم پرداخت:

بوف کور هدایت را به طور کلی می توان(از دیدگاه نقد راوانکاوانه) به سه قسمت تقسیم کرد:قسمت اول کتاب همان ضمیر ناخوداگاه ،قسمت دوم برزخی بین ضمیر خوداگاه و ناخود اگاه و قسمت سوم را را وجدان اگاه روایت می کند. ناخوداگاه از مفاهیم اصلی و مهم دیدگاه فروید محسوب می شود.برخلاف دیدگاه مدرنیستی که می خواهد رفتارهای انسان را در مدل های اومانیستی خود عقلانی  و اگاهانه نشان دهد؛فروید معتقد است رفتارهای انسانی نشات گرفته از ناخوداگاه انسان و ناخوداگاه چیزی جز عقده های روانی و فروخورده انسانی نیست. در بخش سوم بوف کور زن از حالت اثیری  به لکاته تبدیل می شود.عده ای از منتقدان این مسئله را ناشی شده از عقده ادیپی راوی می دانند زیرا معتقدند روایتگری که این چنین تصاویر دو گانه ای از زن دارد از یک طرف همبستری با مادر خود را حرام می شمارد و از طرف دیگر زنی که با پدر همبستر شده است. در باره عقده ادیپی باید گفت فروید معتقد است (نسبت به افسانه ادیپ پسری که با مادرش همبستر می شود و به همین دلیل پدر را می کشد) پسرها در دوران جنسی خود پدر را در مورد رابطه خود با مادر مزاحم می انگارند ومی خواهند با مادر رابطه جسمانی برقرار کند و پدر را دور بزند. تناسب دیگری بخشهای اول و سوم بوف کور دارند این است که در هر بخش شخصیت اصلی وجود دارند در بخش اول راوی به همراه زن اثیری و پیر مرد نعش کش و در بخش سوم راوی  زن لکاته  و پیر مرد قصاب.اصولا در کتاب  شخصیتهای دیگری وجود ندارند و اگر هم وجود دارند جنبه های دیگری از همین سه شخصیت اصلیند.

تصویری که مرتبا در داستان  تکرار می شود  منظره ای است که هم روی جلد قلمدان و هم روی گلدان راغه دیده می شود. این تصویرعبارتست است از پیر مردی قوز کرده که دور سرش شالمه بسته و روبروی او دختری با لباس سیاه بلند که خم شده و به او گل تعارف میکند. در اینجا باز هم ان سه شخصیت وجود دارند .بدین معنی که به جز راوی  یک مرد(جانشی پدر) و یک زن(جانشین مادر )وجود دارند.دختر سیاه پوش که گل را تعارف پیرمرد می کند در حقیقت معصومیت خود را به او پیش کش می کند این مسئله ایست که همیشه راوی را در طول داستان ازار می دهد چون مادر او کسی بوده است که خودش را تقدیم به پدرش کرده است در نتیجه راوی به موجودی تبدیل می شود که نمی تواند  با زن دیگری رابطه سالمی برقرار کند و همیشه در گوشه تنهایی و عزلت به سر میگذراند چون بینشان یک جوب اب وجود داشته و« چندین بار خواستم بروم از روزنه دیوار نگاه بکنم ولی از صدای خنده پیرمرد می ترسیدم1»بنابراین چون امکان یک ارتباط جنسی سالم از راوی بوف کور سلب می شود ممکن است  تنها بتواند با جسد بی جان او عشق بورزد«تا زنده بود،تا زمانی که چشمهایش از زندگی سرشار بود،فقط یادگار چشمش مرا شکنجه میداد،ولی حالا بی حس و حرکت ،سرد و با چشمهای بسته شده امده،خودش را تسلیم من کرد. با چشمهای بسته.....2»

پس از مرگ دختر ،راوی کارد دسته استخوانی را در دست می گیرد و بدن دختر را قطعه قطعه می کند. با نابود کردن بدن دختر امکان ارتباط جسمانی با بدن زن مرده از بین می رود.بنابراین بدن قطعه قطعه شده دختر  را در چمدانی می گذارد. در کالسکه نعش کش سنگینی بدن را روی سینه اش احساس می کند یا همان عدم توانایی ارتباط سالم با یک زن را.اما عامل اصلی این عدم ارتباط جسمانی همان احساس گناه نسبت به پدر است که به اندازه کافی سرکوب نشده و پدر در سراسر رمان گاهی در لباس نعش کش ،زمانی قصاب،و زمانی پیر مرد خنزر پنزری  با همان قهقه های ترسناکش توی نوشته خودش را نشان می دهد.

شخصی که دچار عقده ادیپ است به علت وابستگیهای شدید به مادر و نفرتش از زن به جنس موافق پناه می برد. در بوف کور تمایلات هم جنس خواهی نیز یافت می شود. در بخش سوم راوی برادر زنش را با گون های برجسته،رنگ گندمی، و دماغ شهوانی توصیف میکند که روی سکو نشسته است«تنش گرم و ساق پایش شبیه ساق پاهای زنم بود و همان حرکات بی تکلف او را داشت.........3»

سرانجام گوینده خود را به شکل پیر مرد خنزر پنزری در می اورد. قوز می کند  کارد استخوانی را به دست می گیرد  و به سراغ لکاته می رود و د رختخواب او می شود و زن پاهایش را مانند مهر گیاه  پشت پاهای مرد قفل می کند:«........................ موهای او که بوی عطر موگرا می داد، به صورتم چسبیده  و فریاد اضطراب و شادی از ته وجودمان بیرون می امد4» این فریاد  اظطراب و شادی همان هیجان جنسی است  که د ریک رابطه عاشقانه  به اخرین درجه اوج خود می رسد. در واقع انچه بوف کور را هویتی پست مدرنیستی  می دهد همان سیالیت شخصیتها بین تیپ های مختلف است وقتی راوی لباس پیرمرد خنزر پنزری را می پوشد در واقع چایگاه پدر خود را می گیرد که سر راه فرزندش یک مانع به حساب می اید و این عدم قطعیت در کلیه شخصیتها و فرار از «لوگوس5 محوری» در کل رمان دیده می شود

منبع: persianblog.ir

...

نقد و بررسی و دانلود آثار مشاهیر داستانویسی ایران و جهان ( آدرس فیس بوک ما :my lonely owl )

نقاب مرگ سرخ ؛ ادگار آلن پو

آلن پو را از چند جهت پیشگام می دانند . نخست از آن جا که او بدون تردید یکی از پیشروان داستان کوتاه ست . داستان های کوتاهی که او نوشته سرآغاز داستان کوتاه مدرن تلقی می شود . او بعد از گوگول این کار را شروع کرد . اما سبک او خاص ترین سبکی ست که علی رغم تلاش های بسیار برای رسیدن به سبک و حتی اندیشه های او ، کم تر به آن دست یافته اند .

آلن پو را بزرگترین ژانرساز ادبیات می دانم . کسی که به تنهایی چندین سبک را از طریق داستان های کوتاه خویش وارد ادبیات کرد :

داستان های پلیسی ؛ او ژانری را بوجود آورد که شاید تا سالها محبوب ترین ژانر ادبی و بعدا ً سینمایی باقی ماند . داستان های پلیسی که او نوشت ، به مفهوم خاص پلیسی نیست ولی رهگشای نویسندگانی چون کانن دویل ( خالق شرلوک هلمز ) و آگاتا کریستی ( پوارو و مارپل ) شد که این سبک را به حد بالای خویش رساندند . البته قبل از پو نیز تلاش هایی در این باره رخ داده بود ولی هیچ کدام به پختگی آثار او در قرن نوزدهم نبود .

ژانر جنایی –پلیسی او بسیار با جنایت هایی دهشتناک و گاها ً سادیستی همراه است . وارد کردن مالیخولیا در این داستان ها و قاتلانی دیوانه و نهراسیده از مرگ در همه ی جای این داستان ها دیده می شود . به تصویر کشیدن روان و وجدان قاتل بسیار تکان دهنده است . او آن را استادانه رقم می زند . ما تبلور تلاش او را در این راه در شاهکار عظیم داستایوسکی یعنی جنایت و مکافات می بینیم . اما تصویر گری او در داستان هایش به همین جا محدود نمی شود . در داستان های او شاید اولین چیزی که یک خواننده ی حرفه ای حس می کند این است که سبک داستان یک دست نیست . گویی داستان توسط دو زبان روایت می شود ، زبانی که خواننده را به وحشت می اندازد و او را گرفتار ترسی بزرگ از قتلی وحشتناک می کند و زبانی که او را آرام می کند و گاه حتی به خنده می اندازد . این پیچیدگی که بعضا ً تعمدی ست و برای ما دوگانگی شخصیت قهرمان داستان را روایت می کند ، پارادوکسی را در ذهن ما بوجود می آورد که ما را تا انتهای داستان با آن درگیر می کند . پایان های داستانهای این چنین او برای ما غافلگیر کننده است . وقتی در داستان گربه سیاه ، صدای گربه را از جرز دیوار می شنویم یا در داستان قلب سخنگو ، به یکباره قاتل همه چیز را اعتراف می کند ، این را حس می کنیم که هیجان خونمان خیلی بالا رفته !!! پوچی و مالیخولیا در   داستان قلب سخنگو موج می زند . راوی تنهای دیوانه ای ست که بی هیچ دلیلی پیرمردی را می کشد . پوچی ، در یک کلام ، پوچی تمامی وجودش را فراگرفته است ، شاید برای رهایی از سستی زندگی باشد ، اما این بار روان و عذاب وجدان خودش است که خودش را لو می دهد ، با روانی ناآسوده و ترسان ، این جاست که پوچی ، مالیخولیا ، جنایت و داستان پلیسی درهم می آمیزند و آمیزه ای عجیب و ترسناک را برای خواننده رقم می زنند .

پرداختن او به دوگانگی ها و روا نکاوی جنایت بی نظیر است . داستان های او اغلب زمانی ندارند ، حتی اسمی هم ندارند و این داستان های او را فراتر از زمان و مکان ، جاودانه می سازد .

تخیل او برای رقم زدن داستان های رمانتیک – گوتیک کافی بود . او در داستان هایی چند این سبک را به کار برده است  . همان طور که در اشعارش نیز بی نهایت رمانتیک باقی ماند ولی در داستان های کوتاهش ، این رویکرد رمانتیک بیشتر به رقم زدن حوادثی غیر طبیعی و احساسات گرایانه در فضا و مکانی گوتیک و قرون وسطایی می اندازد . او جنایت و افسانه و قرون وسطا را در هم می آمیزد و باز هم با ژانرسازی منحصر به فردی ، صحنه های بی نظیری از دیوانگی ها ، جنایت هاو حتی طنزها و داستان ها را به تصویر می کشد . این جذاب است ، خیلی بیشتر از آنکه حتی فکرش را بکنید . او سرمشق پدر داستان نویسی ادبیات لاتین شد ( ادبیاتی که قرن بیستم را به تسخیر خویش در آورد ) چه کسی ؟ بله ، بورخس ، بورخس کسی بود که تمامی آمیزه های آلن پو را در داستان هایش به کار برد و با گوتیک سرایی ، داستان های پلیس و فراواقعیت کردن داستان ها با ریشه ای در واقعیت ، رئالیسم جادویی را به وجود آورد . این جاست که کار آلن پو ارزش بیشتری پیدا می کند . او نمی دانست که با داستان هایش زمینه ی کار مارک تواین و هرمان ملویل را نیزبه وجود آورد . داستان سراهایی که اساس کارشان بر ماجرا ، طنز و هجو بود .

اعتقاد دارم که او تاثیر زیادی در پیدایش سبک سورئال داشت و تلاش های او بود که سرانجام به پیدایش این سبک در قرن بیستم انجامید . کسی که با آثار او آشنا باشد به خوبی می فهمد که سورئال از دل داستان های او بیرون آمده است . مالیخولیای قهرمان های او مقدمه ای بر تفکرات سورئال است . پس پر بیراه نگفته ایم که بگوییم  بسیاری از سبک های مدرن حیات خویش را مدیون آلن پو است .

او گاهی به داستا ن های پریان و افسانه های منسوخ می پرداخت و آن ها را نیز به سبک خویش وارد می کرد . نمونه ی بارز این داستان ها ، قورباغه ی لنگ است .

پرداختن به دیوانگی تقریبا ً در همه ی داستان های او وجود دارد و این عنصر همیشه قهرمانان او را دنبال می کند . از قهرمان چاه و آونگ گرفته تا گربه ی سیاه و قلب سخنگو و لیجیا ، تا بقیه ی داستان های او ، همه و همه ، دیوانگی را معنا می کنند . تصویر مرگ در همه جا پیش روی خواننده است . او از ارتباط بین این ها ، عناصری که همه از آن فرار می کنند ، آمیزه ای مدرن ساخت . گویی او انسان قرن بیستم را پیش بینی کرده بود . عناصری که او در داستان های خویش به کار می برد مربوط به آینده بود. آینده ای که او می دانست انسانش ، بیش از همه چیز ، روانی بیمار دارد . روانی که فقط جنایت و مرگ آرامش می کند . علی رغم اشعار لطیفش ، در داستان هایش چنان بی رحم بود که هرکس را به وحشت می انداخت . به همین دلیل بود که هرگز در زمان خویش شهرتی نیافت و مورد توجه واقع نشد .

او پدر ادبیات داستانی قاره ی آمریکا به شمار می رود . یک نقطه ی عطف در ادبیات جهان ، کدام نویسنده ی بعد از اوست که می تواند ادعا کند از او تاثیر نگرفته است؟ از نویسندگان ادبیات پلیسی گرفته تا حتی چخوف ، هدایت ، میشیما ، بورخس و به تبع آن کل نویسندگان آمریکای جنوبی ، حتی کافکا ، همه و همه به نوعی از او تاثیر گرفته اند .این تاثیر فقط محدود به ادبیات نیست و به بقیه  ی هنرها هم محدود می شود .  چه از پوچی داستان هایش ، چه از دیوانگی مستتر در آن ، چه از سبک ادبی اش ، چه از داستان های کوتاهش ، چه داستان های پلیسی – جنایی اش ، همه به نوعی سهم برده اند .

این پیشرو  ، زندگی محنت بار و سرشار از بدبختی را سپری کرد . زندگی ای که الهام بخش داستان های او شد . ادبیات قرن بیستم با محنت شروع شد .

کتاب نامه :

نقاب مرگ سرخ ، ادگار آلن پو ، کاوه باسمنجی ، روزنه کار

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 2:21  توسط داريوش |

منبع: blogfa.com

عبارات مشایه
مطالب مرتبط :